|
چشمانت آغوش خیسم را تمنا میکند...
قبل از آنکه تمنایش را پاسخی دهم سنگ فرش خیابان سینه ات میشوم و تو ساکن میشوی میان ویرانیه تنم... + نوشته شده در Thu 25 Jun 2009 8:39 AM توسط cry-emo |
+ نوشته شده در Thu 25 Jun 2009 8:38 AM توسط cry-emo |
برایش از شب هایی میگویم که روی درد ها قدم میزدم و در سرما یخ میزدم و دست هایم حتی نایِ روشن کردن حریقی ناچیز نداشت تا دود ریه هایم را مرحم باشد + نوشته شده در Tue 12 May 2009 8:58 AM توسط cry-emo |
چشمهایم را میخواهی نگاهم را نه! شب را دوست داری ستاره ها را نه! من را میخواهی بودنم را نه!!! + نوشته شده در Tue 12 May 2009 8:54 AM توسط cry-emo |
چه دیدنی میشوی وقتی به یکباره تمام پیکرت من میشود وقتی در من حل میشوی و جرعه جرعه آغوشم را سر میکشی و سرک میکشد ش ه و ت وسر به زیر میشود ن ج ا ب ت و تو با سر مستی تمام سکوت میکنی.... + نوشته شده در Wed 1 Apr 2009 10:36 PM توسط cry-emo |
قهوه هایم
هرشب٬ تلخ تر و فالهایش ٬شلوغ تر کابوس هایم٬ ترسناک تر تنهاییم٬ آشکار تر دستانم ٬سردتر و من ٬منزوی تر ........ نه ترک نمی شوید... نه تو ٬ نه قهوه ٬ نه این سیگار ِلعنتی.. .!!! + نوشته شده در Thu 26 Feb 2009 3:24 PM توسط cry-emo |
مینویسم
بی آنکه بخواهم به یاد بیاورم آخرین شب بد مستیم را ... و بوی خوش الکل را... وقتی آخرین سیگار هم به پای دلم سوخت... دلم سوخت + نوشته شده در Wed 18 Feb 2009 2:11 PM توسط cry-emo |
هنوزم همزادیم؟
این و احساس من میگه وقتی چند شبیه که تا صبح پا به پای من میای توی خوابم وقتی بی قرارم کرده یادت وقتی بازم بغض گلومو فشار میده با آهنگ ( مثل تموم عالم حال منم خرابه...) وقتی من بهت فکر میکنم و تو زنگ میزنی گفته بودم زمستون ما تموم نمیشه سرما مارو به هم نزدیک تر میکنه انقدر نزدیک که الان حس میکنم هیچ وقت همدیگرو تنها نزاشتیم!! + نوشته شده در Thu 5 Feb 2009 3:12 PM توسط cry-emo |
بعد از رفتنت حالت تهوع سر گیجه دارم
مدام لواشک هوس میکنم دست و پایم سنگین است انگار بیش از یک نفر در من گنجانده شده.... + نوشته شده در Tue 20 Jan 2009 8:10 AM توسط cry-emo |
می سوزد چشمانم گر گرفته جای جای دلم بی هدف می گذرانم روزها سرد زمستانی ام را + نوشته شده در Tue 23 Dec 2008 8:5 PM توسط cry-emo |
سرد نیست سرد میشود وقتی به خاطرات نیشخند میزنم وقتی به نبودن نگاهت با تلخی میخندم سرد میشود وقتی خواب های آمدنت را باز هم باور میکنم باورهای من سردند وقتی تو نیستی تا آبادش کنی........ + نوشته شده در Mon 15 Dec 2008 12:17 PM توسط cry-emo |
بد نبودم
بد نشدم بی تفاوت شدم + نوشته شده در Wed 10 Dec 2008 2:43 PM توسط cry-emo |
من به کسی نیاز ندارم
فقط مینویسم اما متفاوت مثل بازیگری که نقش های متفاوتی بازی میکنه تا خودشو محک بزنه من دارم خودم و به نوشته هام میشناسم در این زمینه تا به حال قلمی نداشتم و حالا دارم در کنار این محک با آدمای دورو برم هم آشنا میشم با نظراشون و از همه ممنون ......... اکنون که پر شدم از واژه ها هر چند نازلال مرا با واژه هایم به خاطر بسپار + نوشته شده در Thu 4 Dec 2008 2:47 PM توسط cry-emo |
نفس هایت که تند میشود دستانت که میلرزد وقتی که مثل سرو قد میکشی دوزاریه کجم میافتد که باید مثل مسیح به صلیب تنت تن دهم .... + نوشته شده در Fri 28 Nov 2008 1:57 PM توسط cry-emo |
به نقطه چین های چشمانت فکر میکنم .... تو همیشه میفروشی سه حرفی ها را به یکدیگر ع ش ق را به ه و س ش ر ف را به و ل ع ..... + نوشته شده در Tue 25 Nov 2008 5:38 PM توسط cry-emo |
من فرزند افسون شده زمستانم!!! فرقی نمیکند این فاصله ها تا کجا فریاد میزنند مهم این است که افکارم فرو ماندند در این فاحشگی مطلق و احساسم فرسوده شد در آغوش بی فرجامت!!
+ نوشته شده در Sat 15 Nov 2008 3:44 PM توسط cry-emo |
وقتی رفتی رد لبانم را به خاطر بسپار روزی برایش گریه خواهی کرد!!! و افسوس های سرد زمستانی تورا به میلاخ میکشند...
+ نوشته شده در Tue 11 Nov 2008 10:38 AM توسط cry-emo |
انگشتانت شناور است موج میزند دل دل میکند روی ساحل سینه ام و بی پروا لبهایت لنگر می اندازد در این اسکله سرد.... + نوشته شده در Thu 6 Nov 2008 9:5 PM توسط cry-emo |
از بازی با کلمات خوشم میآید + نوشته شده در Sun 2 Nov 2008 10:38 PM توسط cry-emo |
+ نوشته شده در Fri 31 Oct 2008 9:21 PM توسط cry-emo |
تو نفس عمیق بکش من تا پنج میشمارم اون وقت جدایی روحتو از کالبد جسمت حس کن 1 2 3 4 5 اما تو حس نمیکنی چون نیستی چون رفتی و من تنهای تنها رفتم تو خلا پرواز کردم تا اوج روح بی تو وجودم تهی شد از همه دردها و رنج ها و زخم ها و بغض ها و باز هم تو نبودی + نوشته شده در Wed 29 Oct 2008 11:35 AM توسط cry-emo |
مثل يه قاصدك.. در ميا باد گم شدم.. مي خوام بيام پيشت.. مي خوام .. خبر.. مرگمو بهت بدم...! + نوشته شده در Wed 29 Oct 2008 1:7 AM توسط cry-emo |
+ نوشته شده در Tue 28 Oct 2008 1:48 AM توسط cry-emo |
لعنت به این دنیاااااااااااااا تف به این آدمای پست من نمیتونم پست باشم هر چی سعی میکنم من نمیتونممممم لعنت به توو لعنت به شهوتت لعنت به این زندگی + نوشته شده در Mon 27 Oct 2008 12:48 PM توسط cry-emo |
همان بهتر که بوی گند بگیرد حرفهای دلم
و تو از بویش خفه شوی اما مرا با دلداریه بیجایت خفه نکنی در این دنیای پر از خفقان پر از خفت پر از خاری مرا خنگ فرض نکنی و تف کنی به خش خش کلماتم و بگویی آرام باش همان بهتر که بوی گند بگیرد.......... + نوشته شده در Sun 26 Oct 2008 10:7 PM توسط cry-emo |
عادتم داده ای که وقتی دستت روی گردنم میلغزد آه بکشم آروم و با احساس و تصور کنم که خوشبختم و چشمانم مثل همیشه پر از اشک نشود بغض نکنم و آه بکشم و بگویم خوشبخت ترم کن با... + نوشته شده در Sun 26 Oct 2008 11:26 AM توسط cry-emo |
در میان ِتمامِ داشته هایم٬ تو نداشته ای هستی که٬ در حسرت داشتنت٬ میان شک و شاید هایم٬ نقطه پایان پررنگ تر می شود...!!!
+ نوشته شده در Fri 24 Oct 2008 10:8 PM توسط cry-emo |
فنجان قهوه ام را زير و رو ميكنم
تنها نقش زندگي ام نقش توست ... + نوشته شده در Wed 22 Oct 2008 11:33 AM توسط cry-emo |
بـــــــی خیال...! تو مدت هاست مرده ای...! و من مدت ها را کشته ام... بـــــس کن...! خیالت هم مرده... از تو ... چیزی نمانده... به جز خاطراتی که پوسیده که حالا... با گذر باد همراه شده......! به جز من که حالا پوست انداخته ام... و از تو خارج شدم... دور باش...! نمی خواهم حتی کفش های کتانی ات... در مسیر من قرار گیرد...! گمـــــــــــــشـــــــــــــــــو!!! ... ..
+ نوشته شده در Wed 22 Oct 2008 11:31 AM توسط cry-emo |
+ نوشته شده در Tue 21 Oct 2008 1:27 AM توسط cry-emo |
|